بیست و ششم دی ماه يکی از روزهای تاريخی و به ياد ماندنی انقلاب سال پنجاه و هفت است که محمد رضای پهلوی با سی و هفت سال سلطنت با نفرتی که در میان مردم نسبت به خودش برانگيخته بود، چاره ای ندید که ايران را ترک کنند، او يک بار ديگر هم ايران را ترک کرده بود و با کودتای آمریکایی و انگلیسی بیست و هشت مرداد سی و دو به ايران بازگشته بود، ولی در اين رفتن ديگر برای وی چندان امیدی به بازگشت نبود، شورای سلطنتی را هم که شاه قبل از ترک ايران به ریاست جلال الدين تهرانی تشکیل داده بود، با دیدار اين فرد مذکور با امام خمينی در پاریس منحل گردید، در همين زمان بود که عده ای از ليبرال های مدعی می گفتند؛ شاه سلطنت کند ولی حکومتی نداشته باشد[1]، در اين برهه حساس و تاريخی، امام خمينی(ره) در واکنش به اين افراد فرمودند: اين آدم الآن حدود سى سال است كه دارد جنايت مى كند، ... يك كسى كه اين همه جنايات را كرده، ما بگوييم كه خوب آقا! شما حالا ديگر بفرماييد بالاى مسند بنشينيد ....، به حكومت كار نداشته باشيد؟! اين ملتى كه اين قدر خون داده، حالا ... بگويد كه خوب، شما ....حالا ديگر همان سلطنت بكنيد! ... يك آدمى كه يك عمر جنايت بر اين ملت كرده است، يك عمر خيانت به اين ملت كرده است، يك عمر خون بچه هاى اين مملكت را ريخته، حالا ما بگوييم كه خوب، حالا براى اينكه آرامشى پيدا بشود، ايشان سلطان باشند، ..... اين را كدام ملت مى تواند از ما قبول كند؟... به شاه نبايد مهلت داد.... اجازه سلطنت به شاه، خيانت به مردم است .[2]
البته اين عده مطابق يک ذهنیتی معتقد بودند که موضوع سلطنت در فرهنگ سياسی مردم نهفته است و جدا کردن مردم از اين انگاره ناممکن است برای همين خواهان برخی اصلاحات بودند و در اين هنگام که حرکت مردم به سمت سقوط رژيم پیش می رفت، آنان شاه را به قانون مشروطه فرا می خواندند، همين ذهنيت و غفلت از عمق حرکتی که مردم به دنبال آن بودند، موجب گرديد تا آنان از درک حرکت انقلابی مردم ناتوان گشته و نيز در مراحل بعدی از انقلاب جا بمانند، لذا امام خمينی(ره) به اين عده هشدار می دهند که سلطنت پهلوى و يا نظام شاهنشاهى چيزى است كه ملت ايران ... عموماً آن را نفى كرده اند و هر كس با آن موافق باشد، خائن به ملت ايران است.[3]
به هر حال محمد رضا شاه پهلوی ديگر به ايران بازنگشت و بعد از در به دری، سرنوشت محتومش همچون ديگر فراعنه در مصر به پايان رسيد، نکته قابل توجه در اين است که واقعه فرار شاه در چنين روزی نزد ملّت ايران تنها يک رخداد تاريخی به شمار نمی رود، بلکه مردم ايران با پائين آوردن مجسمه های شاه منفور، در واقع نمادهای سلطنت و شاهی را از فرهنگ سياسی خود زدودند، يعنی فرار شاه از ايران در حقيقت نشان از يک حرکت و تحول و بنيادينی است که در بهمن پنجاه و هفت به بار می نشيند و مردم انقلابی ایران نه تنها شاه منفور را از اريکه قدرت و حکومت به پائين می کشند بلکه اساساً مقوله سلطنت و فرهنگ شاهی را از فرهنگ سياسی خویش خط می زنند، همان فرهنگی که به زبان عاميانه با تعابیر و جملاتی چون « مگر مملکت هم بدون شاه می شود؟! » خود را بيشتر نمايان می کرد ، البته اين سلطنت و فرهنگ شاهی هيچ سنخيتی با دين مبين اسلام نداشت، چرا که با ظهور اسلام و دعوت مردم به بندگی و عبوديت خداوند و نيز پذيرش حاکميت خداوند، برای سلطنت و حاکميت جبارانی که می خواستند از راه غلبه و زور بر مقدرات مردم مسلمان حاکم شوند، ديگر محل و جایگاهی نبود، لذا قدرتمندان و جبارانی که پايگاه مشروعی در ميان مردم مسلمان نداشتند، با به کارگيری حربه تزوير، برای حفظ و استمرار قدرتشان، انگاره ای چون سلطنت و فرهنگ شاهی را به زبان دين باز توليد کردند، در اصل سى و پنجم از متمم قانون اساسى مشروطه آمده است؛ «سلطنت وديعه اى است كه به موهبت الهى از طرف ملت به شخص پادشاه مفوّض شده » است، اين تعبیر و يا جمله « شاه ظلّ الله و سايه خداوند است » در دينی که پيامبر اکرم -صلّی الله علیه و آله- خود را عبد خدا می داند و نيز باوجود آياتی چون « اُعبُدوا الله وَ اجتَنِبُوا الطاغوت » که مردم را به عبوديت و طاعت الهی فرا می خواند چه جايگاهی می تواند داشته باشد؟! بدون تردید بايد گفت؛ حکومت سلطنتی و پادشاهی در اسلام از اساس مشروعيتی ندارد، چنانکه امام خمينی(ره) بر اين موضوع تاکيد کرده و می فرمايند: « سلطنت و ولايتعهدي همان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشيده و بساط آن را در صدر اسلام در ايران و روم شرقي و مصر و يمن برانداخته است، رسول اكرم صلي الله عليه و آله در مكاتيب مباركش كه به امپراطور روم شرقي (هراكليوس) و شاهنشاه ايران نوشته آنها را دعوت كرده كه از طرز حكومت شاهنشاهي و امپراطوري دست بردارند، سلطنت و ولايتعهدي همان طرز حكومت شوم و باطلي است كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام براي جلوگيري از برقراري آن قيام فرموده و شهيد شد، براي اينكه زيربار ولايتعهدي يزيد نرود و سلطنت او را به رسميّت نشناسد قيام فرمود و همه مسلمانان را به قيام دعوت كرد اينها از اسلام نيست. اسلام سلطنت و ولايتعهدي ندارد »،[4] امام خمينی(ره) هم چنين ضمن نقل روايتی از برخی منابع درباره عنوان «مَلِكُ الْمُلوك » می فرمايند: پيغمبر فرموده است كه منفورترين كلمات است پيش من؛[5] يعنى شاهنشاه، اين جزو كلمات منفور است كه به كسى از بشر نسبت داده بشود،[6] ولی متأسفانه همين سلطنت و حکومت شاهی سال های مديدی در فرهنگ سیاسی مردم ما توسط همين حکومت های طاغوتی به عنوان موهبت الهی بازتوليد گردیده و در برخی از اذهان به عنوان انگاره ای غير قابل تغيير به حساب می آمد، ولی مردم ما در حرکت و خيزشی که در انقلاب سال پنجاه و هفت انجام دادند، نشان دادند که چنين انگاره هايی قابل تغيير بوده و آن را چيزی غير از اباطیل نمی دانند، از اين روی امام خمينی در دوازده بهمن سال پنجاه و هفت در بهشت زهرا فرمودند: اين ملتي كه سرنوشت خودش با خودش بايد باشد در اين زمان مي گويد كه ما نمي خواهيم اين سلطان را ... رژيم سلطنتي را نمي خواهيم، سرنوشت اين ها با خودشان است.[7]
بنابراين فرار شاه تنها يک واقعه تاريخی در انقلاب مردم ما به حساب نمی آيد، حتی اين واقعه تنها حکايت از آغاز يک سقوط رژيم و حکومت نيست، بلکه آن نشان از فروپاشی باورهايی است که ساليانی در فرهنگ سياسی کشور ما، جای خوش کرده بود و برای عده ای به عنوان تابو و انگاره مقدس به شمار می رفت، اين واقعه نشان داد همانگونه که شاه رفتنی است، فرهنگ سلطنت و شاهی و نيز انگاره های آن رفتنی است، چنانکه خدای متعال می فرمايد " اِنّ الباطل کان زهوقاً " انقلاب اسلامی هم در واقع انقلابی بود، بنيان افکن که تمامی اين انگاره های باطل را دست خوش تغيير و تحول بنيادين قرار داد، اين فرهنگ طاغوتی ديگر بازگشتی ندارد و مردم قدر شناس ما با گذشت چهار دهه از انقلاب نشان دادند در اين مرز و بوم جایی برای جغدهايی از ترکه آن نظام سلطنتی نيست و برای همين سازهای ناکوک شبکه های آنان را همچون ندای مضحکی می دانند که قابليت و ارزش شنيدن هم ندارد، چرا که با انقلاب اسلامی و نهادينه شدن حضور نقش آفرين مردم در سرنوشت سياسی اجتماعی، ديگر زمينه ای برای بازگشت سلطنت و باورهای آن وجود ندارد.
[1]. تز « شاه باید سلطنت کند نه حکومت » عمدتاً به ملی گراها و به برخی از اعضای نهضت آزادی که سیاست گام به گام را در فعالیت های سياسی دنبال می کردند نسبت داده شده است.
[2]. صحيفه امام خمينی، ج4 ص128
[3]. صحيفه امام خمينی، ج4، ص 505
[4] . امام خميني(ره)، ولايت فقيه، تهران، اميركبير، 1375، ص 12ـ13.
[5]. رک ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (224- 310 ه. ق.) صاحب تاريخ طبرى و رک . عز الدين على بن اثير جَزَوى (555- 630 ه. ق.) صاحب كامل التواريخ مشهور به تاريخ ابن اثير.
[6]. صحيفه امام خمينی، ج2، ص 371
[7]. صحيفه نور، مرکز مدارک فرهنگي انقلاب اسلامي، ج 5، ص 3 و 4
برچسب:
نویسنده: کامران عابدی